﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>رازنامه</title>
    <description>raznameh's description</description>
    <link>http://raznameh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>حانیه.م</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 05 Feb 2012 15:43:27 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>[ نماز شب در هواپیما ]</title>
      <description>&lt;p&gt;هیچ گاه نماز شب امام خمینی (ره) ترک نشد . امام در بیماری ، در صحت ، در زندان ، در خلاصی ، در تبعید ، حتی روی تخت بیمارستان قلب هم نماز شب خواندند . &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امام در قم بیمار شدند . به دستور پزشکان می بایست به تهران منتقل شوند .&amp;nbsp;هوا بسیار سرد بود وبرف می بارید و یخبندان عجیبی در جاده ها وجود داشت . امام چندین ساعت در آمبولانس بودند .&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از انتقال به بیمارستان قلب ، باز نماز شب خواندند . &lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شبی که از پاریس به سوی تهران می آمدند ، تمام همراهان ایشان در هواپیما استراحت کرده وخوابیده بودند . تنها در طبقه ی بالای&amp;nbsp;هواپیما ، با خدای خویش راز ونیاز می کرد و نماز شب می خواند .&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;سیمای فرزانگان ص220&lt;/span&gt;"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/14</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8869778/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8869778</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 15:43:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>#آزمایش خداوند #</title>
      <description>&lt;p&gt;مردی از پیروان رسول اکرم به نام سعد بسیار مستمند بود و جزؤ اصحاب صُفّه محسوب می شد .( کسانی که به واسطه نداشتن منزل ، در یکی از غرفه های مسجد زندگی می کردند ،اصحاب صفه نامیده می شدند .) &lt;img title="نگران" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/17.gif" alt="نگران" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعد نماز های شبانه روزی را پشت سر پیغمبر می گزارد . آن جناب از&amp;nbsp;تنگدستی سعد متاثر بود . روزی به او وعده داد که : &amp;laquo; اگر مالی به دستم بیاید ، تورا بی نیاز می کنم .&amp;raquo; مدتی گذشت.اتفاقاً....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;... چیزی به دست ایشان نیامد . افسردگی پیامبر بر وضع سعد و نداشتن وجهی که او را تامین کند ، بیشتر شد .&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این هنگام جبرئیل نازل گردید و دو درهم با خود آورد و عرض کرد :&amp;laquo; خداوند می فرماید :ما از اندوه تو به واسطه ی تنگدستی سعد آگاهیم . اگر می خواهی از این حال خارج شوی ، دو درهم را به او بده و بگو خرید و فروش کند .&amp;raquo; &lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" alt="فرشته" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حضرت رسول دودرهم را گرفت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی برای نماز ظهر از منزل خارج شد ، سعد را مشاهده فرمود که به انتظار ایشان بر در یکی از حجرات مقدسه ایستاده است .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرمود :&amp;laquo; می توانی تجارت کنی ؟&amp;raquo; &lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عرض کرد :&amp;laquo; سوگند به خدا که سرمایه ندارم .&amp;raquo; &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو درهم را به او داده ، فرمود :&amp;laquo;باهمین سرمایه خرید و فروش کن .&amp;raquo; &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعد پول را گرفت و برای انجام فرضیه در خدمت حضرت به مسجد رفت . نماز ظهر و عصر را به&amp;nbsp;جا آورد . پس از پایان نماز عصر ، رسول اکرم فرمود :&amp;laquo; حرکت کن و در طلب روزی جست و جو نما . &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعد بیرون شد و شروع به معامله کرد .خداوند برکتی به او داد که هر چه را به یک درهم می خرید دودرهم می فروخت . کم کم وضع مالی او رو به افزایش گذاشت ؛ به طوری که بر در مسجد دکانی گرفت و اموال و کالای خود را در آنجا جمع کرده و می فروخت . رفته رفته اشتغالات تجاری اش زیاد گردید ،تابه جایی رسید که وقتی بلال اذان می گفت و حضرت برای نماز بیرون می آمد ، سعد را مشاهده می فرمود که هنوز خود را آماده نماز نکرده و وضو نگرفته است .با اینکه قبل از این جریان ، پیش از اذان مهیای نماز بود .&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیغمبر فرمود :&amp;laquo; سعد دنیا تو را مشغول کرده و از نماز باز داشته .&amp;raquo; &lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" alt="خنثی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عرض کرد :&amp;laquo; چه کنم ؟ بگذارم مالم&amp;nbsp;ضایع شود ؟&amp;raquo; &lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیغمبر از مشاهده اشتغال سعد به ازدیاد ثروت و بازماندنش از عبادت و بندگی افسرده گشت .&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزی جبرئیل نازل شده ، عرض کرد :&amp;laquo; خداوند می فرماید از افسردگی تو اطلاع یافتم . این که کدام حال را می پسندی ؟وضع پیشین را ، یا گرفتاری و اشتغال کنونی او را به دنیا و افزایش ثروت ؟&amp;raquo;&amp;zwnj;&lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" alt="فرشته" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرمود:&amp;laquo; همان تنگدستی سابقش را بهتر می خواهم ؛ زیرا دنیای فعلی او ، آخرتش را به باد داده است .&amp;raquo; جبرئیل گفت :&amp;laquo; آری ؛ علاقه به ثروت ، انسان را از یاد آخرت غافل می کند . اگر بازگشت حال او را می خواهی ، دو درهمی که به او داده ای، پس بگیر !&amp;raquo;&amp;zwnj;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن جناب از منزل خارج شد . پیش سعد آمده&amp;nbsp;، &amp;nbsp;فرمود : دو درهمی را که به تو دادم ، بر نمی گردانی ؟&amp;raquo; &lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سعد پول را تقدیم کرد . چیزی نگذشت که دنیای او دگرگون شد و به حال اولیه خود بازگشت ودر صف اول&amp;nbsp;نماز جماعت حضرت حاضر شد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;lt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;حیوة القلوب ،ج1ص578&lt;/span&gt;&amp;gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8860351/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8860351</guid>
      <pubDate>Sat, 04 Feb 2012 11:27:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>//اول همسایه بعد خانه//</title>
      <description>&lt;p&gt;امام حسن مجتبی " علیه السلام" می فرماید :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;در دوران کودکی ، شبی بیدار ماندم و به نظاره ی مادرم زهرا "سلام الله " در حالی که مشغول نماز شب بود ، نشستم .&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس اینکه نمازش به پایان رسید ، متوجه شدم که در دعاهایش یک یک مسلمین را نام می برد و آنها را دعا می کند . خواستم بدانم که درباره ی خودش چگونه دعا می کند ، اما با کمال تعجب دیدم که برای خود دعا نکرد .&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا از او سوال کردم :&amp;laquo; چرا برای همه دعا کردی ، اما برای خودت دعا نکردی ؟&amp;raquo;&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرمود :&amp;laquo; پسرم! اول همسایه ، بعد خودت !&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;(&lt;span style="color: #993366;"&gt;پیرامون انقلاب اسلامی ص 62&lt;/span&gt; )&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8855111/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8855111</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Feb 2012 17:44:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>((برگ درخت گناه))</title>
      <description>&lt;p&gt;ابو عثمان می گوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با سلمان فارسی زیر درختی نشسته بودیم ، که ناگاه وی شاخه ی خشکیده ای را گرفت و تکان داد تا آن که تمام برگ هایش به زمین ریخت .سپس رو به من کرد و گفت :&amp;laquo; نپرسیدی چرا چنین کردم ؟&amp;raquo;&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از پرسش من ، گفت :&amp;laquo; یک روز در خدمت پیامبر اکرم " صل الله " زیر درختی نشسته بودم . حضرت همین&amp;nbsp;کار را انجام داد و سپس رو به من کرد و فرمود :&amp;laquo; نمی پرسی چرا چنین کردم ؟&amp;raquo;&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عرض کردم:&amp;laquo; بفرمایید .&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرمود :&amp;laquo;هنگامی که انسان وضو می سازد و نیکو وضو می گیرد و به دنبال آن نماز های پنجگانه را به جای می آورد ،گناهان او فرو می ریزد ؛ همان گونه که برگ های این شاخه فرو ریخت.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس این آیه را تلاوت فرمود :&amp;laquo; نماز را در دو طرف روز و اوایل شب بپادار .همانا حسنات ، بدی ها را بر طرف می سازد . این تذکاری است برای آنان که اهل تذکرند .&amp;raquo;(سوره ی هود آیه 114)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;"&lt;span style="color: #339966;"&gt;امالی شیخ طوسی ج 1 ص 170&lt;/span&gt;"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8852800/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8852800</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Feb 2012 12:03:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>( من اعتراف میکنم )</title>
      <description>&lt;p&gt;حجه الاسلام امام جمارانی نقل می کردند که :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نفر از کومونیست ها برایم می گفت که :&amp;laquo;من از میان شما اهل علم ، تنها به یک نفر ارادت فوق العاده ای دارم و آن شخص آقای دستغیب شیرازی است .&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرسیدم :&amp;laquo;شما را با ایشان چه کار بود ؟ چگونه به ایشان ارادت پیدا کردید ؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت :&amp;laquo;در زندان انفرادی روی سکوی مخصوص استراحت زندان خوابیده بودم .نیمه های شب بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...ناگهان درب زندان باز شد .پیر مرد کوتاه قد و لاغر اندامی را وارد کردند .من سر را بالا کرده بودم . تا دیدم یک نفر عمامه به سر وارد شد ، سرم را زیر لحاف بردم و دوباره خوابیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نزدیکی های آفتاب بود . حس کردم دستی به آرامی مرا نوازش می دهد . چشم باز کردم .سید پیر مرد سلام کرد و با زبانی خوش گفت:&amp;laquo; آقای عزیز !نمازتان ممکن است قضا شود .&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من با تندی و پرخاش گفتم :&amp;laquo; من یک کومونیست هستم و نماز نمی خوانم .&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن بزرگوار فرمود :&amp;laquo; پس خیلی ببخشید . من معذرت می خواهم شما را بد خواب کردم . مرا عفو کنید .&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دوباره خوابیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از بیدار شدن ، مجددا&amp;zwj;&amp;zwj;&amp;zwj;ً آن بزرگوار از من سخت معذرت خواست ؛ به نحوی که من از تندی کردن پشیمان شده و گفتم :&amp;laquo; آقا مانعی ندارد . حالا چون شما مسن هستید ، روی سکو بیایید و من پایین می روم.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایشان نپذیرفت و گفت :&amp;laquo; نه شما سابقه دار هستید . خیلی پیش از من زندانی شده اید و زحمت بیشتری متحمل گردیده اید ،حق شماست که آنجا بمانید !&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چه اصرار کردم ، نپزیرفت و روی زمین ماند !&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;((&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;زی طلبگی،ص55-56&lt;/span&gt;))&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8852373/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8852373</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Feb 2012 11:05:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;quot;قضای سی سال نماز&amp;quot;</title>
      <description>&lt;p&gt;شخصی اهل نماز بود و نماز جماعتش ترک نمی شد .به قدری مقیّد بود که زود تر از دیگران به مسجد می آمد ودر صف اول جماعت قرار می گرفت و آخرین نفری بود که از مسجد بیرون می رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از روزها کاری برایش پیش آمد که باعث شد اندکی دیر به مسجد برسد . دید در صف اول جماعت جا نیست .مجبور شد در صف آخر قرار بگیرد ؛ ولی پیش خود خجالت می کشید وآثار شرمندگی از چهره اش پدیدار شد.&lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خود گفت:&amp;laquo; وای بر من !چرا در صف آخر قرار گرفته ام ؟&amp;raquo;&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ناگهان به خود آمد و گفت :&amp;laquo; این چه فکر باطلی است که بر من چیره شده است.اگر خلوص که روح عبادت است باشد، صف اول وآخر ندارد.&amp;raquo;&lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد که کمی فکر کرد ، ادامه داد:&amp;laquo;عجب! معلوم می شود سی سال نماز من آلوده به ریا بود ؛وگرنه نمی بایست صف آخر ،شائبه ای در دل من ایجاد کند.&amp;raquo;&lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان دم توبه کرد و تصمیم گرفت نماز های سی ساله اش را قضا نماید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #33cccc;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;"&lt;span style="color: #3366ff;"&gt; استعاذه،ص143&lt;/span&gt;"&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8847348/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8847348</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 16:16:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>&amp;quot;این نماز گزار اگر بمیرد....&amp;quot;</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عدّه ای از ملائکه خدمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)آمده و عرض کردند خداوند جبار سلام رسانده و فرمودند :&amp;laquo;به امتت برسان که هرکس بمیرد ونماز جماعت نخوانده باشد بوی بهشت را درک نکند اگر چه اعمالش از اعمال اهل زمین بیشتر باشد.&amp;raquo;&lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" alt="فرشته" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یا محمد!ترک کننده ی نماز جماعت&amp;nbsp;نزد من و ملائکه ملعون است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یا محمد ! دعای تارک نماز جماعت مستجاب نشود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;"&lt;span style="color: #ccffff;"&gt;مناهج الشارعین&lt;/span&gt;"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://raznameh.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>حانیه.م</author>
      <comments>http://raznameh.persianblog.ir/comments/561838/8847214/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-561838.post-8847214</guid>
      <pubDate>Thu, 02 Feb 2012 15:58:58 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
